تبليغاتX
شازده شرقی

شازده شرقی
وب نوشته ها

متولد اردیبهشت 1360
فارغ التحصیل علوم سیاسی
و
ساکن تهران

» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» تیر 1386
» خرداد 1386
» اردیبهشت 1386
» فروردین 1386
» اسفند 1385
» بهمن 1385
» دی 1385
» کافه داستان
» کافه تیتر
» ماندگار
» تیتریکاتور
» دیگران
» هفت سنگ
» چلچراغ
» نشریه فیروزه
» رمزآشوب
» دل آواز
» گل آقا
» ماندگار
» هفتان
» سینما و تأتر
» سخن
» اين خبر، هولناك است !
» يادداشت
» نان !
» ارزش انسان
» عدل
» به یاد استاد
» حضور ناب ِ مرگ
» افسانه ی آه
» بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود
» رؤيا

اين خبر، هولناك است ! چهارشنبه 6 آبان1388

اینجا همه چیز رنگ کثافت گرفته است
و این خبر، هولناک است :
باران!
تو ديگر پاك نيستي!
...


يادداشت شنبه 25 مهر1388

دزد
روى حصیر
براى ما یادداشتى گذاشت
كه در آن آمده بود :
" خداوند
حاكم را لعنت كناد !
جز خُرناس
چیزى بر جاى نگذاشته
تا ما بدزدیم ! "
                                                                     "احمد مطر"


نان ! سه شنبه 14 مهر1388

وقتی جهان
از ریشه ی آدم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس مي آيد

وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند

بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف بخواني
نان است !

                                                                    "قيصر امين پور"
پي نوشت :
سنگيني معاني گفتار و كردار صاحبان و متوليان اين برهه از زمان بر من گران مي آيد
مدت هاست حس نوشتنم نمي آيد و حرفهايم را در كلام بزرگان مي جويم
هرچند دلم مملو از حرف است و مالامال از درد
و نمي دانم آيا سينه ام تاب حبس اين همه را دارد ؟!


ارزش انسان چهارشنبه 1 مهر1388

دشتها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل ِگندم خوب است
گل ِخوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ي دلها را
علف هرزه ي کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

                                                                       "حمید مصدق"


پی نوشت :
پاييز را با آن همه ابر تيره تصور كن !


عدل یکشنبه 22 شهریور1388

"رسول خدا (ص)" فرمود :
ستم کارترین ِ شما كسي است كه ظلم خويش را عدل تصور كند ...


پی نوشت :
وصف حال صاحبان قدرت این روزگار که دامان "عدالت" را لکه دار کرده اند ...


به یاد استاد دوشنبه 9 شهریور1388

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها ، به باران
برسان سلام ما را


پي نوشت :
استاد شفيعي كدكني هم از ايران رفت !
صد افسوس ...


حضور ناب ِ مرگ پنجشنبه 22 مرداد1388

پشت پنجره ایستاده ام و یاد کسانی در خیالم جان می گیرد که دلم برایشان تنگ شده است.
با آنها برای دیدن درخت از پنجره به بیرون خم می شوم، ولی وقتی قد راست می کنم، باز تنهای تنها می مانم.

                                                                    "کریستیان بوبن"

پی نوشت :
اخبار اعلام كرد كه تو يه خانه سالمندان در انگليس يه گربه چند ساعت قبل از مرگ هركسي كه عزرائيل هواشو كرده ميره پيشش؛ خودشو به اون مي مالونه و كنارش مي خوابه.
گربه خوبيه! اگه از اينا اينجا هم بود و مي اومد كنار شما چي كار مي كردين؟!
شايد اولين كار اين بود كه از شدت وحشت گربه ي بيچاره رو له و لورده مي كردين!
من يه سال پيش خواب ديدم كه ساعت 4 بعد از ظهر مي ميرم !
خداييش خيلي باورم شده بود. ولي هيچ كار نكردم. كلاسي كه داشتم رفتم و هر چي بيشتر به ساعت 4 نزديك مي شدم بيشتر مي ترسيدم. ولي هيچ كار نتونستم واسه سبك كردن كوله پشتی ام بكنم.ساعت 4 اومد و رفت. يه سال گذشت و بازم هيچي نشد ولي من تو اين يه سالم هيچ كاري واسه سبك كردن كوله بارم نكردم.


افسانه ی آه پنجشنبه 15 مرداد1388

 از تو افسانه هاي زيادي براي ما نقل كرده اند ...

پي نوشت :
- بگذاريد حقيقتي را اعتراف كنم: امروز صبح، پس از سالها دلم براي تان تنگ شد! آنقدر كه نتوانستم و گريستم!
- دوستي مي گفت: من فكر مي‌كنم امام كه بيايد، ما مي‌فهميم چقدر در تمام عمر، اشتباه به عرضمان رسانده‌اند!


بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود پنجشنبه 1 مرداد1388

تقديم به همه ي همراهان و دوستان جسور و آزاد انديشم ؛
تقديم به :
ناديا ارسطو
مرتضی گلپور، جوادحیدریان، سیدهادي‌ حسینی‌چاوشي، عاطفه نامداري، صادق چناري، حسام‌الدين مقامي كيا، نفيسه احمدي، حامد اردهالي
و
مهدي كريمي،
محمدفرهمند

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد
این وطن هرگز برای من وطن نبود
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی رابا تاج گل ِساخته گی وطن پرستی نمی آرایند
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است ...
                                                                  
  "لنگستون هیوز"


پی نوشت :
شك نكن كه اين شعر با صداي جاويدان احمد شاملوي عزيز روحت را به تسخير خود در مي آورد !


رؤيا پنجشنبه 25 تیر1388

رؤياها زحمت مي برند . . .


رکوئیم برای یک اعتقاد مرده سه شنبه 9 تیر1388

خواستم برایت مرثیه ای بلند بنویسم اما بغضم ترکید و نتوانستم
پس بگذار به رسم همیشه این بار هم با تو کوتاه سخن بگویم :
شازده جان !
آن گلوله ی شناسنامه دار که امروز با مزخرف ترین و موزيانه ترين استدلال ، خارجي اش مي خوانند ، تنها سينه ي آن دخترك را نشكافت ؛
آن گلوله ، شليك به همه ي اعتقادي بود كه تا آن روز در باورم بود !
شازده !
اين روزها به دنبال همان ماري مي گردم كه براي كش نيامدن درد و رنجت تو را گزيد و براي هميشه رهايت ساخت !


دوباره سایه ی چماق دوشنبه 25 خرداد1388

تو كه تويي
اينجا جايي است كه خدا را به هيچ مي فروشند !

پي نوشت :
سبز سبزم ریشه دارم  . . .


تراژدی یک انتخاب جمعه 1 خرداد1388

به مادرم زنگ می زنم و می پرسم : "مادر به کی رأي مي دي ؟!"
مي گه : "مادرجون ، تو كه نبودي سقف خونه ترك برداشت ، رفتم سركوچه مون بنايي بود ؛
يكي داشت يك خونه اي رو با كلنگ خراب مي كرد ،
گفتم :
آقا خدا خيرت بده ، بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون درستش كن !
گفت :
خانم ! من يه . . . ام ، كارم خراب كردنه ، اگه مي خواي درستش كني برو يك مهندس پيدا كن ."

                                                                   
پي نوشت :
نخواستم درباره ي انتخابات حرفي بزنم !
اين را هم كه مي بيني حرف "محسن مخملباف" است كه انصافا" بد هم نگفته !
ديگر تصميم با خودت !


من و اودیسه و کریستیان جمعه 25 اردیبهشت1388

سلام شازده!
حال همه ی ما خوب است
"اودیسه" همچنان می نوازد و "من" پای صحبتهای "کریستیان" نشسته ام
اما تو باور نکن!

پی نوشت :
دلم برای آن بند 29 تنگ شده
برای آن ساعاتی که همچون کودکی به پای صحبتهای "کرستیان بوبن"می نشستم
برای "اودیسه"ی عزیز که هرچه دلتنگی در جهان بود را یکجا برایم می نواخت !
و برای آن همه "پوست تخمه"ي ريخته شده بر كف اتاق که آزادی را برایم به هدیه می آورد!


18 ارديبهشت 1360 جمعه 18 اردیبهشت1388

رادیو اسامی شهدای جنگ رو که اعلام می کرد ، مادر با هربار شیدن نام "محمد . . . " صلوات مي فرستاد !
پدر تازه استعفا داده بود ؛ محافظ شخصی "حاج مهدی کروبی"بود ؛
می گفت :
"زمونه ی بدی شده ، توي اين وانفساي بكش بكش اگه شانس نیاری و شهید نشی حتما" جزو اعداميايي!"
روزی نبود که تلویزیون خبر ترور یکی از انقلابیون رو پخش نکنه ؛
واسه همين هم كلت كمري و لباس چريكش رو بوسيد و گذاشت كنار!
ميدون شهر پر بود از اعلاميه ي احزاب و گروههاي سياسي و البته جوون هايي كه عازم ميدون جنگ بودند ؛
"صدام" تازه خرمشهر رو گرفته بود و "بني صدر" به بي كفايتي متهم شده بود ؛
خلاصه زمونه بوي خون مي داد و من توي همچين اوضاع بلبشويي در يك بعدازظهر تعطيل به دنيا اومدم :
ساعت ۲:۳۰ بعداز ظهر روز جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۰


رستگاری پنجشنبه 10 اردیبهشت1388

می گفت :
رستگاری ، بعضي وقتها مضحكه كه بايد از راه جهنم بهش برسي !

پي نوشت :
...


سمفوني مردگان شنبه 5 اردیبهشت1388

وقتی این سمفونی را شنیدی و بعدش دلتنگ نشدی ، بدان كه یک جای کارت می لنگد !
می شنوی و بعد می بینی که چقدر دلتنگ شده ای ؟!
می بینی که دلت چقدر برای خودت تنگ شده !
می بینی که دلت چقدر هوای قهوه خانه ی "مشدعباس" را کرده !
و چقدر چای قهوه خانه ی مشدعباس بهت می چسبد !


پی نوشت :
اگر "سمفوني مردگان" را نشنیده ای ، زودتر به سراغش برو !
بعید می دانم "عباس معروفي"بتواند دلتنگ تر از این سمفونی دیگری خلق کند !


برادر خاطرت هست ؟ جمعه 28 فروردین1388

از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی :
"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود !


ا ن س ا ن ؟! پنجشنبه 20 فروردین1388

حرف مفت است اگر بگویم "انسان" هنوز هم "انسان" باقی مانده است !

پی نوشت :
چه کنیم که "پدر"مان از ازل بنای ماندن نداشت !


خودمانی ! سه شنبه 11 فروردین1388

در عجبم از مردمانی که شامگاهان به ساختن "خاطرات ممنوعه" مشغولند و صبحگاهان به انکار آن !

پی نوشت :
ای پسرکان و دخترکان باکره ی شهرمان !
بروید و کمی "زنده ام تا روایت کنم" گارسیامارکز را بخوانید بلکه رستگار شوید !


چهارشنبه 28 اسفند1387

بوی عیدی
بوی فقر

پی نوشت :
عذر می خواهم
از خدا و همسر نازنینم به خاطر همه ی نداشته هایم
و به یاد همه ی بچه هایی که دیگر پدر ندارند


ما مي توانيم! باور كن! جمعه 16 اسفند1387

دلم مي خواهداین نوشته را خالی از هر گونه تفکر و تعمق و هزار کوفت و زهر مار دیگری بنویسم که این روزها یاد گرفته ام به آن ببندم ! 
بی هیچ  آرایه و پیرایه و چرند و مزخرف دیگری !
هر چه باشد از این بزک کرده های کوچه و خیابان تهران که قابل تحمل تر است !
این بار خداجان ! به طرز کاملا" بی ربطی می خواهم به تو گیر بدهم
آخر زورمان به هرکه و هرچه نرسد به تو یکی که می رسد ؟!
ما می خواهیم از این مقامی که به ما داده ای استعفا بدهیم
به تو هم ربطی ندارد
چون مي توانيم
گه بخوريم اگر دروغ بگویيم !
باور کن !

پی نوشت :
آخر خداجان ! شعور  ِ اجراي درست و حسابي يك قانون را هم نداريم و داريم به همه چيز و همه كس گند مي زنيم !
اگر مي تواني يکی را بفرست تا این قانون ِجنگل را بدونِ غلط به ما بیاموزد
شاید اینجوری تا مدتی به تو گیر  ِ الکی ندهیم.


چهارشنبه 7 اسفند1387

:
"کیسه های زباله همان بهتر که دربسته بمانند ...
این شاعرانه ترین توصیف از ابرشهرهای جهان است"

پی نوشت :
"تهران" را می گویم !


دوشنبه 14 بهمن1387

ببخشید که ساز  ِ من ، ناکوک است
و مي دانم كه اصولا" در اين مملكت همه دوست دارند ، سازشان مخالف باشد
تفاوتي هم بين ساز  ِ خود و ساز  ِ ديگران نمي بينم
همه به يك صدا و آوا درآمده ايم
صدايي ناكوك و آوایی البته گوش خراش
و از همين جاست كه ديگر همديگر را هم نمي شنويم !

پي نوشت :
لطفا "همه هيس ! 


آدم ! جمعه 27 دی1387

شرمگینم
خسته ام
هیچم
"من" بو گرفته ام !
بوی " آدمیزاد "
این روزها " آدم " بودن آزارم می دهد !
این روزها فحشی ماندگار به من چسبیده است
و من می ترسم
آخر به طرز تهوع آوري " آدمم " !
آخ ...
تو را که می بینم ،
سرم درد مي گيرد
اُق ام می گیرد
یاد " آدم " بودنم می افتم
کاش نمی دیدمت
اي همه نفرين ِ من نثار تو :
"آدم"

پي نوشت :

همه ی ما به گونه ای خطرناک تبدیل شده ایم !
استثناء نياوريد
كه كار خراب تر از اين حرفهاست
به شما برنخورد
همه گند زده ايم
همه !

 


چهارشنبه 27 آذر1387

تو را نشناختیم
و این ضایعه بزرگی ست !

پی نوشت :
ما همه ، مدعی بودیم 


صبری از نوع خدا یکشنبه 19 آبان1387

می دانم که صبرت زیاد است ، پس تحملمان کن !

کیش و مات یا بازگشتی دوباره جمعه 10 آبان1387

کیش و مات !
آن شب بازی را تو بردی !
مثل همیشه ،
باران می آمد ؛ دیرت شده بود ،
بوسیدمت و گفتم : " تا کیش و مات بعدی! "
شاه ِسفید را برداشتی و گفتی : "حتما" ! منتظر بمون‌ "
این عادت ِتو بود ، شاه ِپیروز را همیشه همراه خودت می بردی !
صبح با صدای زنگ ِ تلفن از خواب پریدم ؛
صدایی که به صدات شباهتی نداشت ،گفت :
"اتفاق بدی پیش اومده ،باید سریعا" خودت رو به خروجی شهر برسونی"
کیش و مات !
باز هم بازی را تو بردی !
این بار برای همیشه0

پی نوشت :
آمدم !


بدرود سه شنبه 31 اردیبهشت1387

ما آدمها شورش را در آورده ايم !

انسان ؟ جامعه ؟ انقلاب ؟ سياست ؟ اقتصاد ؟ اخلاق ؟ دين ؟ وجدان ؟ غيرت ؟ فرهنگ ؟ تمدن ؟ ايران ؟

امروز سراغ هريك از اينها كه بروي تلي از خاك ِ فراموشي بر روي آن مي بيني  ،

ما آدمها همه ي اينها را بايگاني كرده ايم  ؛

دانسته يا ندانسته !

اصلا چه فرقي مي كند ؟!

درد اينجاست كه ما آدمها همه ي اينها را مي دانيم  !

اما چه مي توان كرد كه ما خودمان را هم بايگاني كرده ايم !

امان از جامعه اي كه با همه ي ابعاد پوشالي اش  ، ‌منفعلانه و مضمحلانه به ناكجاآباد مي رود 0

با حاكمان و صاحبان ِاين برهه حرفي نيست كه هيزم ِ اين آتش را خود ِما آدمها فراهم كرده ايم تا از طنز ِروزگار، امروزخودمان هيزم ِ اين آتش باشيم !

. . .

 

پی نوشت :

" شازده ي شرقي " از امروز بايگاني مي شود !

باورش براي من هم سخت است

تنها مي توانم بگويم ديگر در دلم  نغمه و آهنگي نيست ،

دردي كه جامعه را هم به آن مبتلا مي بينم ؛

نخواستم شازده ي شرقي هم آلوده ي همان سرنوشتي شود كه جامعه به آن دچار است 0

جامعه اي كه برايم ديگر " هيچ " هم ندارد !

بدرود

 


جمعه 27 اردیبهشت1387

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد

ای تيغ تان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی ِ سنان شما نيز بگذرد

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد/ نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد

 

بيش از دو روز نبود ازآن ِدگر کسان / بعد از دو روز از آن ِشما نيز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان ِگرگ طبع / اين گرگی ی شبان شما نيز بگذرد

باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

 

بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم / تا سختی ی کمان شما نيز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن/ تاثير اختران شما نيز بگذرد

اين بوم محنت از پی آن تا کند خراب /  بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد

در مملکت، چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد

 

پی نوشت :

ما را بکش ، اما احمق فرض نكن !


» سحر عباس‌زاده
» عباس‌‌معروفي
» حسام مقامي‌كيا
» جواد حيدريان
» سيدهادي‌ چاوشي
» مهدي كريمي
» توكا نيستاني
» محمد فرهمند
» نگار داستان‌پور
» مرتضي گلپور
» عاطفه نامداري
» محمدرضاشمشيرگر
» علي يزداندوست
» الاغی‌که‌یونجه‌را‌می‌فهمید
» پنج ثانيه به قتل عقربه
» شعر و داستان ميلاد
» خانه‌اي از شن و مه
» مسافر اخترك 0098
» هم‌ سطر هم‌ سپيد
» يك ليوان چاي داغ
» كافه‌ي برفي رضا
» سايه يك سوال
» معمار روياها
» مطرود آگاه
» تیرآهن 18
» بي جان
» خوابگرد
» ژسیلن
» مطرود
RSS 2.0

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ

Designed By ParsTheme