اولين شب ِزمستان ِ پارسال ، شبي بود كه براي اولين بار قدم به دنياي "شازده شرقي" گذاشتم۰ شازده ، حرفهاي زيادي برايم داشت اما وقت نداشت ! گفت و گفت و گفت ! هرآنچه را كه بايد۰ بعضي را نمي فهميدم اما فرصت ِ پرسيدن هم نبود ! او بي قرار ِ رفتن بود۰ و رفت ... نمي دانم شايد او را براي هميشه گم كردم ! شازده ! همهمه ي همسايگان اگر بگذارد ،بي چتر زير باران هاي شبانه نام تو را صدا مي زنم ؛ مي داني ! گاهي فكر مي كنم كه تو هيچ جا نرفته اي ! و اين من هستم كه از همه چيز فاصله گرفته ام ۰ مي دانم اگرچه من آسان از ياد ِ اين مردمان مي روم ،اما تو از من خاطره اي براي شان جا گذاشته اي،پس نگران نيستم ! آي ... با شما هستم ! رد ِ اين كلمه ها را كه بگيريد مي رسيد به هرآنچه من بخواهم ! 
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 21:58 توسط شازده شرقی |